من بعدِ اولین خاکِ باران خورده ی مسموم
در پس لحظه ی ایستایی قلبِ زمین متولد گشتم
به دنبالِ نوای نی چوپانِ کور
در کوه ها پی پژواک خاطره ها
کودکی را زیستم
و ژرفای عشق را در عمقِ سکوتِ زنجره
به هنگام خواب ِچمن
غرق ادراک شدم
آن روزها به هنگام بیداری روز خواب در آغوش داشتم
و به وقت تابیدن ماه
روز را متضاد گونه آغاز می کردم
ـ ناگه روزی ـ
بعد یک لحظه به کوتاهی فریاد ِ درخت
من بیگانه شدم با من نا آشنای برون
و نگران به خاموشی رنگ در چشمانم
راه در جنگل انسان یافتم
نهاده قدم سوی تاریکی محض
رنگ ها را همه یک دم بی رنگ می دیدم
غرق ترس از شادی انسان ها
به هنگام لگد مال شدن احساس چمن
قصد بازگشت داشتم
اما... لحظه ی درکِ یک گزاره بی شرط :
من ریشه در این - مقدس آفرینش یکتا - داشتم
و به اندازه ی شوق دیدارِ احساس ِچمن
دیدن رویش سبزینه ی شادی این خاک اسیر
هنگامه ی آبیاری آزادی آب بر سر هر ذره خاک
رنگ تازه ی رویاهای گاه و بی گاهم شده بود
-من به قصد تغییر ، راهی درک واژگان این خاک شدم
پی یافتن آزادی ...
شاعری لب دوخته
قلم زنجیر شده به سکوتش را نشانم داد
-با لبخند-
آن سو تر دلقک از ترس شناسایی شاعر با لبخند او
سر خود می کوفت به دیوار ناممکن ها
تا گریه اش معلوم نشود
کمی بالاتر ٬ در مرکز ازدحام جستجوی شادی
دختری ماسک زده بر چهره
در نهانِ نگاه یخ زده اش به کاغذ هایی سبز
خون می گریست بر مزار مرگ هر قطعه از روحش
مدام ماسک را مرتب می کرد
و پی یافتن خریداری دیگر
روحش را به حراجی ارزان نفی انسانیت تقدیم میکرد
و من حیرت زده از عدم درک رسالت این دنیا
راه به پیدا شدم عشق آغاز کردم
و دریک صبح غریب آخرین بوسه ی اعدامی بر خاک ، عشق را
بر سر دار آویخت..
و من ناامید تکرار کنان آغاز و پایان یافتم هر روز
گرچه این روزها
زندگی جریانش متضاد است با تصویر نگاهم
- افتاده بر امواج رود محصور زمین-
نگاهی که نظر دارد گاهی
به بیراهه ی آبشار طغیان
و رنگین شده است با وسوسه ی
تجربه ی لذت نقض قانون سقوط
اما باز ...
هر لحظه تکرارمی شوم
- بی ارزش -
گرچه از رنج نگاه دخترک
- سر گردان ام و حیران -
و از خاک نشان داشته به آزادی اعدامی حتی در مرگ
خلق شده ام
اما باز پی یک تکرار بیش تر
می خندم به گریه های خندان دلقک