تبليغاتX
گناه واژه
گناه واژه

و انسان محکوم به تکرار گناه شد..

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

چهارشنبه دوم دی 1388-15:52 -ستاره

نگاهت از پشت این غبار خود خواسته هنوز می درخشد...

درخششی که  پنهان نمی شود... و هنوز اگر باز پس هر سیلی بلند می شوم ..از برای همان است و تو باز بگو که خدا باید ......خدا هست..بوده...قلبم چه...زبالدانی تاریخ بشود و مقرر آه های خاموشم..؟

می دانم که گنه کارو مجرم و هرچه و هرچه که می نامی....مهریست بر پیشانی ی خاک خورده ام...

پنهان نمیکنم...تو هم بی نقاب پنهان اش نمی کنی...همان نقابی که سخت می خراشد ذره ذره وجود م را...

خسته ام.. مانند رودی که مرداب هم نمی شود حتی...فقط قطره ایست در جست و جوی تبخیر و تو چه بی رحمانه کنار می روی تا به خورشید جولان بدهی...بی آنکه بدانی خورشید و نور همیشه خوب نیستند..اصلا گاهی خورشید..واقعا خورشید هم نیست...فقط...سایه نمی شوی تا نکند دیدار از کف بدهد خورشید....

بی آنکه بدانی برای حس عمق لحظه ی همان سایه بودنت است که کنون به تبخیر الزامی لحظاتم پشت می کنم....

می روی گوشه ای دور...بی انصاف نباشم...کمی ابری می شود چشمانت... می روی و من فقط باران می بارم روی رد پایت..تاکه تازه باشد حس حضورت..حتی اگر رفتن را آغاز کند....

دور می شوی و می دانی که نزدیکی...میدانی که کوبش نا منظم قلب ...دستور به تقدیس تو می دهد ...اما باز می روی تاکه نکوبد بی نظم..می روی غافل از اینکه حتی بی تو حس ناله هم ندارد...

دور می شوی و نزدیکی...

اما می شکنم...می دانی...

اما...هستم..تا وقتی ذره ای روحم باقیست...

و قلبم شده با ناله..باز هم برایت خواهد زد...

 

لینک ثابت

شنبه بیست و هشتم آذر 1388-20:18 -ستاره

فقط دلم سکوت می خواهد و امتداد تک لحظه های عدم سیاهی جاده..

حتی به سپیدی هم امیدی نیست...فقط گاهی عدم آنچه می گویی اش پستی...می تواند برایم بلندی باشد..

باور کن  حتی دیگر برایم پشت این پیچ های لعنتی به قول تو گذرا هم مهم نیستند.. فقط لحظه ای نفس تازه کردن ...

خسته شدم از این خستگی های مکرر و تکرار وار..انگار درون یک گردونه ی ایستاده می دوم...

هر بار می گویم این آخرین بار است باز .....

یادت است گفتم که رفتنش مرگ تدریجی ام است..

درست حین لحظات رویارویی ام با مرگ به سرعت باد رفت و من باز مثل همیشه نگاهش کردم..

با صلابت می رفت و بی اعتنا به چشم هایی که چندین سال قدم اندازه می گرفتند پس هر لحظه عبورش...

رفت تا من فقط با سرعت عشق و بی وزنی باد غرق شوم !!

می دانم می گویی هیچ کس جز خودم نیست که دست بگشاید...دست هایت را  دریغ می کنی..

بی آنکه بدانی دست هایم یخ کرده اند در گرمای نبود دستانت..

می گویی  که هستی و من می دانم که هستی...اما ماه هر شب برکه را می بیند و برکه انعکاس ماه را...هستی ..اما دور...گرچه نزدیکی...

می دانی  حالا تنها دلیل غرق نشدن میان اشکهایم..حس تک لحظه هایی ست که نگاهت عبور را بر نگاهم می بندند..

می دانم گه گاهی عبورت خاک می تکاند از این گم گشده...

خاک می تکانم تا که گوشه ی پیراهنت غبار آلود خسته گی هایم نشود...

لینک ثابت

...

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388-15:58 -ستاره

آسمان می بارد..

بی وقفه..

قصد جبران دارد انگار...

نمی داند که ببارد یا نبارد ٬ باز هم

دستان من از تو خالی ست..

شب بیدار است

ترسان تقاص شب خاموشی اش..

ـ شب یغمای آسمان نگاهت -

آن هنگامه ی دزدی ماه و ندانستن آنکه

 وام دار ستاره ی نگاهت بوده از ازل شب..

می دانی آسان است مثل او بودن..

بردن  و باختن در خود هر شب..

کار هر روزه ی دلقکان به ظاهر عشاق است

اما ای کاش همه می دانستند.. 

 که ستاره های شب هم

از نور نگاه توست که سرشارند..

بی تو ماه چه به شب خواهد داد؟

ظلمت..؟

پ.ن: درد و دل....

شب  و منی که توش گمم..ستاره ی خاموش شب هم داریم؟..

 

لینک ثابت

نفرین زمین..

یکشنبه هشتم آذر 1388-22:17 -ستاره

شهر همه زمزمه ای بی روح دارد در خود..

مردمان خسته از این بی روحی خاک زمین

مردمان دلگیر از این شهر به ظاهر فرنگ

شهر هم بی حوصله از تکرار تولد مردم منگ

آسمان هم  مثل زمین مثل این مردم خسته ز خود

می خواهد  ابر ِ آبستن ِ باریدن را درخود

روزهایی که  دلش غمناک است..

باران می خواهد ٬ مرهمی  بر زخم دلش..

در این شهر غریب اما افسوس ٬

ابر آلودگی و چرکی به تن می گیرد

می بارد اما ..سالهاست

شده نفرین زمین

بارش بارانی اسیدی در شهر...

 

پ.ن: گرچه باز هم دلخوش همین بارانیم..

پ.ن: نمی دونم چرا همیشه موقع امتحان ها یاد نوشتن می افتم..:((((

 

 

 

لینک ثابت |

آخرین شاید

دوشنبه دوم آذر 1388-17:14 -ستاره

دره عمیق و تاریک...سقوط  و بعد حلقه شدن شاخه های یک گل رز به دستام..امیدواری..سخته برگشتن..نمی ترسم کمکم می کنن..دوباره اطمینان به اینکه میشه خورشید و دید...

میشد شاید اما گل سرخ رفت...بردنش..حالا این بار دیگه حتی زمینی نیست که بخوری یا دره ای که سقوط کنی...فقط خلا ...دیگه هیچی نیست!

تو عمرم هیج وقت انقدر خسته نبودم...هیج وقت انقدر از هجوم اتفاق های بد داغون نشده بودم..اما این بار..

مگه نگفتی بودی ادما اگه واقعا بخوان میشه که برن...

این بار برای اولین باره که واقعا می خوام..

 

 

لینک ثابت

کودک آدامس فروش...

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388-16:48 -ستاره

می نشنیم کنارش آرام...

 

دوست کوچکم من خوب می دانم سرما برایت خوب نیست

خوب می دانم دلت پیش بخار شیشه های رنگی هر روز  روز باقی ست

می دانم باران آب می آرد  شب هنگام روی بسترت...

 اشکالی ندارد ..قشنگ است عکس ماه روی بسترت...

کودک زیبای من تو هنوز  مثل رنگ عشق ساده ای...

تا به دوستی گل دلداده ای مثل خواب ساده ای...

نیستی مثل من مثل ما مثل قصه های مبهم دوران ما

بسته ی آدمس  هایت مال من ..می شود دوستی ما باشد تا خدا؟

 

پ.ن: کلی بچه...کلی بچه که می تونن به هزار جا برسن وخیلی هاشون نمی رسن و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی...

پ.ن۲: ولی عصر....خانوم می شه این آدمس هارو بخری..الان صاب کارم دعوام می کنه..

بجاش باید شب وایسم کار کنم...می ترسم..بخر تو رو خدا....

پ.ن۳: دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد آرزوهای کسی رو بخونم...

 

لینک ثابت |

ماه من می رقصد...

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388-22:28 -ستاره

به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است

ماه بر آب زلالش پیداست

و اگر سنگ غمی اندازند

ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی

به چه کس باید گفت چند صباحی است تن من مرداب است

رنگ آبی ماه پیدا نیست

و اگر سنگی به آن اندازند

می رود سوی درون آرام.. روی یک سنگ دگر

به چه کس باید گفت که مرداب در دلش مهتاب ندارد دیگر..

 

 

 

 

لینک ثابت |

خسته ام....

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388-18:57 -ستاره

 

من از دیدن ها یا  تظاهر به ندیدن ها خسته‌ام
از این ظاهراً نیک‌ها ،از این خوش اندیش ها خسته‌ام
هم از مذهب زاهدان ریا 
هم از دین لائیک‌ها خسته‌ام
من از این یقین‌های ناپایدار
در انبوه تشکیک‌ها بی امان خسته‌ام
از این خط کشی‌های قرمز بی حد و مرز
از این تفکیک‌های خاکستری رنگ خسته‌‌ام
من از این خوبها ،بد ها ، خنثی ها
از این مداد رنگی های بی روح خلقت خسته ام
شما ای  دانایان :تکاپوی آبی دریا کجاست؟
از این آب باریک‌های آبکی سخن هایتان خسته‌ام
سال هاست که من از این امید های ناامید
از تکرار  رویش هر روز برگ  بی امید خسته ام
من از انتظارهای  بزرگ ، نتیجه های پوچ
از شرم نگاه پیچک هنگام طنازی گل خسته ام
من از بودن های خودخواهانه و بی دلیل
از نبودن های بی ارزش و با ترید خسته ام
من از ترک کودکی ام با مار زرد زمان
از این تجزیه ترکیب  آدم بزرگ ها خسته ام
من از خیره ماندن به تصویر خالی کویر
از  عدم درک رنگ گندم  بی صدای پا خسته ام
حتی از وفاداری به انتهای سیاه  این جاده
یا  که عدم انتحار برای دلخوشی مخلوق  خسته ام
باور کنید  کافر بودن این احساس هارا می دانم
از این فریادهایتان برای ترغیب گناه کاربودن گناهانم خسته ام....

لینک ثابت |

انسانم هنوز؟؟

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388-18:38 -ستاره

 

 

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه


می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم … بدوزمش به سق

… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر … تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 

 

 

انسان بودن هم کم کم داره یادم میره..می شه رسید به جایی که انسانیت نفی انسانیتت باشه..

لینک ثابت

من متولد شده ام هنگام مرگ....

جمعه هفدهم مهر 1388-19:8 -ستاره

 

چندی پیش..یعنی نه دور تر از متولد شدنم

فهمیدم این قلبم نیست که می زند بی وقفه

رگ های شقیقه ام متحمل این بار گران گشته اند

 و قلبم همچنان ساکت و آرام ٬

سرد تر می شود هر لحظه

تقویم خاک خورده یادم می آورد

همان روزها بود که

هوای کودکیم آمیخته شد به مسمومیت

آرامش بخش دود های فراموشی

و اکنون..یعنی نه چندان دور تر از متولد شدنم

دستهایم بعد هر چند ریزش برگ درخت

 به هم آغوشی احساس فلز تیز می شوند

مثل خوابهایم با کابوس

هردو خون آلود نگاهم هستند

و فردا شاید روزی باشد که خاک آغوش بگشاید برویم

مادرانه...

بید خشکیده قبرستان شاید

از سر دلسوزی باد را فراخواند

به هم خوانی لالایی شبانه

فردا شاید کودکی آغاز کنم

و زندگی پایان یابد

-

 

لینک ثابت |

تکرار می شوم هر روز...

سه شنبه چهاردهم مهر 1388-2:39 -ستاره

من بعدِ اولین خاکِ باران خورده ی مسموم 

       در پس لحظه ی ایستایی قلبِ زمین متولد گشتم

 

   به دنبالِ نوای نی چوپانِ کور

                   در کوه ها پی پژواک خاطره ها

کودکی را زیستم 

 

 و ژرفای عشق را  در  عمقِ سکوتِ زنجره

  به  هنگام خواب ِچمن 

  غرق ادراک شدم

 آن روزها به هنگام بیداری روز خواب در  آغوش داشتم

                  و به وقت تابیدن  ماه

           روز را متضاد گونه آغاز می کردم

     ـ  ناگه روزی ـ

 

  بعد یک لحظه به کوتاهی فریاد ِ درخت

  من بیگانه  شدم با من نا آشنای برون 

  و نگران به خاموشی رنگ در چشمانم

    راه در جنگل انسان یافتم

    نهاده قدم سوی تاریکی محض

 

رنگ ها را همه یک دم بی رنگ می دیدم

                   غرق ترس  از  شادی انسان ها

  به  هنگام لگد مال شدن احساس چمن

                              قصد بازگشت داشتم

 

اما... لحظه ی درکِ یک گزاره بی شرط :

من ریشه در این - مقدس آفرینش یکتا - داشتم

      و به اندازه ی شوق دیدارِ احساس ِچمن

                 دیدن رویش سبزینه ی شادی این خاک اسیر 

                    هنگامه ی   آبیاری آزادی آب بر سر هر ذره خاک

                            رنگ تازه ی رویاهای گاه و بی گاهم شده بود

 

-من به قصد تغییر  ، راهی درک  واژگان این خاک شدم

پی یافتن آزادی ...

           شاعری لب دوخته

قلم زنجیر شده به سکوتش را نشانم داد

                                                   -با لبخند-

 آن سو تر دلقک از ترس شناسایی شاعر با لبخند او

سر خود می کوفت به دیوار ناممکن ها

                            تا گریه اش معلوم نشود

    کمی بالاتر ٬ در مرکز  ازدحام جستجوی شادی

                  دختری ماسک زده بر چهره

     در نهانِ نگاه یخ زده اش به کاغذ هایی سبز

  خون می گریست  بر مزار مرگ هر قطعه از  روحش

                 مدام ماسک را مرتب می کرد 

                   و پی یافتن خریداری دیگر

  روحش را به حراجی ارزان نفی انسانیت تقدیم میکرد

 

                و من حیرت زده از عدم درک رسالت این دنیا 

                       راه به  پیدا شدم عشق آغاز کردم 

   و دریک صبح غریب آخرین بوسه ی اعدامی بر خاک ، عشق را

                                 بر سر دار آویخت..

   

               و من ناامید تکرار کنان آغاز و  پایان یافتم هر روز

                   

گرچه این روزها

    زندگی جریانش متضاد است با تصویر نگاهم

          -  افتاده بر امواج رود محصور زمین-

                نگاهی که نظر دارد گاهی

                به بیراهه ی آبشار طغیان

           و رنگین شده است با وسوسه ی  

           تجربه ی لذت نقض قانون سقوط

 اما باز ...

                        هر لحظه تکرارمی شوم

                                - بی ارزش -  

                         گرچه  از رنج نگاه دخترک

                        -  سر گردان  ام  و  حیران -

  و از خاک نشان داشته به  آزادی اعدامی  حتی در مرگ

                               خلق شده ام    

                     اما باز پی یک  تکرار بیش تر 

                می خندم به گریه های خندان دلقک

  

لینک ثابت |

پنجشنبه نهم مهر 1388-7:48 -ستاره

وقتی شاهزاده کوچولو رفت روباه دلش خوش بود به رنگ گندم...

دلش گرم میشد وقتی آسمون رو نگاه می کرد و می دید که شاهزاده کوچولو اون بالاها نشسته...

امیدوار بود به شنیدن صدای پایی که هیج وقت فراموشش نمی کرد...

--------------------

امروز...می تونستم قدم هامو تند کنم تا بهت برسم...مثل همیشه!!

می دونستم الان اینجایی....می دونستم و ایستادم تا بیای و بری...مثل همیشه...تند و با عجله

ایستادم و رفتنت رو نگاه کردم...برای اولین بار...آخه تو شاهزاده کوچولو بودی ومن روباهی که هیچ وقت

اهلیش نکردی...!رفتی چون مسئول گلت بودی و من فقط نگاهت کردم چون مسئول بودم...مسئول

دوست داشتن!

پ.ن: رنگ خدا چه رنگیه؟

پ.ن۲: سه روز دیگه....دوباره!! و من عاشق این لحظه های عذاب آورم!!

----------------------------------

شاید یه توضیح بدهکار باشم...شاهزاده ی کوچک  من  مسئول تمام گل هاست...مشکل از روباه بودن من ناشی است

لینک ثابت |

هذیان

چهارشنبه یکم مهر 1388-12:35 -ستاره

 

 

گفتند کاش را فعلی سازید

                   مترادف با انتظار

                         مفعولش لازم است و ملزومش "منجی"

اما کاش را سرودی ساختیم

     از برای سوگواری

-------------

کاش نه آبی بود و نه زمینی

نه آبی که نامش فراموش کنیم

نه خاکی که پی آبادی  ویرانش کنیم

 کاش میشد کلمات را رگ زد  

تا به جرم فریاد سکوت غرق تصویر تداخل نشویم

یا که حتی سر دار برد آوا هارا

تا نکند ناگه در پس آوایی شوم

 غرق در عشق و تمنا شویم

کاش می شد مرگ را در آغوش کشید

تا شاید این بار به جرم هم آغوشی کافر شویم

-----------

گفتند تمنا جرم است

           گرچه ما در تمنای فریاد بودیم

گفتند کافرند این کوران

           گرچه ما روشنی خواه کوری چشمانمان بودیم

گفتند حکمشان تبعید است

                      گرچه ما سالها تبعید این خاک بیمار بودیم

گفتند: ابلهان ٬ شما را کجای صحبت؟؟

            بنگرید به این آوای عدالت

                                متبرک شوید از خاک جهالت 

  گفتند و ما نیز گفتیم از این سالها:

                    

سال هایی که 

 مورخان تاریخش

                          شکوه سنگ ها را

                                  نه در جایگاه پادشاهان

                                    که در پس سنگسار می بینند

سال هایی که در آن آزادی

                              تنها رنگ چشمان سوخته ی دختریست

                                           که در حسرت لحظه ی دیدار عشق

                                                     اسید را در آغوش کشید

***

  اکنون ما هستیم و این خاک اسیر

مایی که فرزندان این قرن کافریم

قرن شبانه های شاملو و عاشقانه های فرغ

ما رسولان آشفته ایم

                     و پیام آوران ازدحام آزادی

                              در پس درک فصلی که رقم خواهیم زد

                           

                                                                                                   

....

پ.ن: این پست رو ۲ بار ویرایش کردم و هربار بیشتر دچار هذیان گویی این افکار شومم شدم!!

 

لینک ثابت |

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388-17:43 -ستاره

حتی توی وبلاگ هم نمی شه راحت بود و آزاد نوشت!!

با عرض شرمندگی مجبورم یه سری کامنت رو پاک کنم و از این به بعد نوشته ها اکثرا داری رمز خواهند بود..در صورت درخواست و تشخیص رمز به شما داده می شه!!

خواهشا از کامنت های مشکل دار بپرهیزید..یا خصوصی بگذارید!!

ممنون

لینک ثابت

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388-3:20 -ستاره

آنقدر جیغ می زنم تا....

صدایم اما هنوز نرسیده به هوا می خشکد از ترس صدا های دیگر....

بیرون می روم..نه با گامهای آهسته..پای کوبان...اما از گرمای هیچ نگاهی داغ نمی شوم

تمام تنم  غرق لرزش و ترس..گرگ میش هوا..نیمکت های خالی و پر ...خنده های مستانه.......نگاهی مداوم به ساعتی که لج کرده....

ترس غالب می شود...

برمیگردم..

و باز صدایم در پس شان گم می شود...

 

 

لینک ثابت |

پریا در .......

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388-15:4 -ستاره

پریا در .......به ياد شاملو

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388-1:10 -ستاره

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت |

دریا

جمعه بیستم شهریور 1388-11:56 -ستاره

تاریک تاریک..اونقدر که از همه دنیا فقط سفیدی محو و گه گاه موج هارو می بینی..آسمون سیاه سیاه..نه ستاره ای نه نوری..اینجا فقط تویی و تاریکی ..مثل همه ی عمرت

تنها چیزی که می شنوی فریاد موج و ناله ی شن..شکست آب و سکوت سنگ ٬ سنگی که آروم آروم شن میشه و آبی که همیشه برنده ست!

آروم آروم پاتو میزاری تو آب ..سرد سرد ..بی هیچ نشونه ی از گرمای خورشیدی که گمش کردی !پایین رو نگاه می کنی..پاهاتو گم کردی..ردشونو می گیری می رسی به تاریکی آب .. غرش کنان  قصد آغوشتو داره و تویی که  غرق توی تاریکی میشی...

جلو میری و خودتو می سپری به دست موج ..می کشدتت پایین اونقدر که دیگه حتی اطرافتم نمی بینی..توی تاریکی غوطه وری و زندگی بالای اون داره بهت دهن کجی میکنه...با تمام تلاشت خودتو می کشی بالا و زندگی رو تقدیم  ریه های خیانت کارت می کنی...!!خسته ی خسته شدی ..اونقدر که حتی توان نفس کشیدن رو هم نداری ..روی آب می خوابی ..مثل وقت های که تو بودی و گهواره و دستی که نوازشت می کرد تا خوابت ببره....آروم آروم چشات سیاهی میره...

                                                                      ---

پ.ن:تا حالا شب توی دریا رفتین؟؟

پ.ن2:

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست


 

 

لینک ثابت |

سه شنبه هفدهم شهریور 1388-15:36 -ستاره

یه چند روزی نیستم احتمالا....

باید یکم با خودم کنار بیام

شاید من دارم همه چی رو خیلی سخت می گیرم...شاید هم نه!!

نمی دونم..امروز خیلی چیز ها شنیدم..کاش بتونم بهشون عمل کنم

 باید خیلی چیز هارو بچینم کنار هم!

در پناه اویی که آزادی را اسارت بخشید!

لینک ثابت |

محکوم

سه شنبه هفدهم شهریور 1388-1:9 -ستاره

دایره وار می چرخد ..مداوم..با ریتمی خاص ..به مانند کوبش قلب ..منظم با قوانینی فراتر از درک ..و ما چه احمقانه غرق این چرخش موهوم می اندیشیم که  چون ما هستیم می چرخد.سالهاست که من و تو در این پیچاپیچ بی نهایت سرگردانیم ، به دنبال هدفی  نا معلوم..آه.. پوزشم را بپذیر..نا موجود می خواستم بگویم اما  تو که می دانی چرخش زبان  فریب می دهد گاهی...گاه کلمه ای پس و پیش  چنان فرببت می دهد که یک عمر ناغافل غرق پنداری پوچ جاده ای را به اشتباه زیر گامهایت می گذاری... ببخش ..از بحث خارج شدم...چه میگفتم من؟؟ یادم آمد، چرخشی دایره وار..ابتدای هرکس جاده ای بی انتها..انتهایش اما قول پوچ دوستان..دوستان گفتم من؟؟طعنه ای بود بجا !!گفتند که انتهایش زیباست...هدفی آنجاست..بی مثال بی همتا..به گمانم  نگفتند اما...اینجا شاید اشتباه من تو بود که به غلط  دویدن هاشان را به دنبال هدف می خواندیم..بهایش چه بود؟؟بهای این اشتباه شگرف  ؟؟ یادت است غرق این اندیشه بودیم که  جاده ایست صاف، ساده..قوانینش آسان..انسانیت ممنوع..راهی جز راه قفس  بن بست..قواننین ساده ای  بود نه؟؟چرخش به  چپ و راست جریمه ای داشت سنگین..این جاده برگشتی نداشت..یادت است که گفتند توقف ممنوع..دست یاری حرام؟؟ اگر می خواهی بمانی سوال هم ممنوع...گفتند نقشه ای لازم نیست..صاف برو تا آخر...آخر راه قبل آن تابلوی قرمز رنگ کسی منتظر است..هدفت در دستان اوست..نکند سر راه هدفی کوچک بیابی...این هدفها میان برهایست رو به دره..میان بر هم ممنوع..!!نکند از روی کنجکاوی قانون ها را برداری..نقض قانون مساوی با مرگ!!!من و تو از ترس مرگ و جریمه شروع به دویدن کردیم ..بی وقفه!آن اوایل شاید..ترس کودک از تکرار یا که سوگواری بر مزارآرمان پایمان را سست کرد..اما به تدریج آموختیم نشنویم  ترنم ترس ، ببندیم  چشم و خیره شویم  به هدف!!حق با توست  حکم عقل بود که صادر کرد زیستن مقدم بر هر چیز...اما عقل حکم اندیشه نداد .؟؟ که بیندیش به راهی که انتهایش نا پیداست ..؟؟آیا قلب سر هر ایستگاه توقف تند تر نزد؟؟اما ادامه دادیم..بی وقفه...!!چند دست را کشتیم..چند چشم را منتظر گذاشتیم تا سوختند..یادت است حلقه های داری را که فروختیم به رهگزران توقف کرده ؟؟قیمتش یادت هست؟؟قرصی بیشتر نان؟؟!!حال هنوز اول راهیم..اما تفاوت من با تو چیزیست دیگر!!من به اطراف نگریستم...من پایان هر روز را در آن تابلوی قرمز و نگهبانش دیدم..همان نگهبان پرسه زن جاده را می گوییم ..همان که گاهی کسی را سرعت می بخشد..!!من روزی ناگه سرک کشیدم به کوچه ای بن بست ...آخر بن بست می دانی چه دیدم..حکمی جدید از عقل..تفکر نام داشت به گمانم. یادت است قوانین را؟؟نقض کردم من..!!حال محکوم مجازاتم من..آخر من آخر جاده را دیدم.....همین چشمان خاموشم..سردی تابلوی بن بست را حس کرد..آری ته جاده همین جایست که من تو ایستاده ایم..هدفی نیست اینجا..یا اینکه هدف شاید سرگردانی من و توست !!متعجب نگرد..آخر می دانی جاده ای نیست اینجا......یا شاید.. جاده ایست دایره وار.. نقطه ای کوچک... که میچرخد و من تو یادمان می رود که اول و آخر دایره نقطه ایست نامش شروع!!!

حال من محکوم به مجازاتم... بخوان...متهم محکوم به زندگی است..درست می گویی من اکنون محکوم به بی هدفی ام!!

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.